یکی پادشه‌زاده در گنجه بود

شاعر : سعدی

 

100936210827 شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

یکی پادشه‌زاده در گنجه بود    *  که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود
به مسجد در آمد سرایان و مست    *  می اندر سر و ساتگینی به دست
به مقصوره در پارسایی مقیم    *  زبانی دلاویز و قلبی سلیم
تنی چند بر گفت او مجتمع     *  چو عالم نباشی کم از مستمع
چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون    *    شدند آن عزیزان خراب اندرون

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

چو منکر بود پادشه را قدم    *   که یارد زد از امر معروف دم؟
تحکم کند سیر بر بوی گل    *   فرو ماند آواز چنگ از دهل
گرت نهی منکر برآید ز دست     *   نشاید چو بی دست و پایان نشست
وگر دست قدرت نداری،    *  بگوی که پاکیزه گردد به اندرز خوی
چو دست و زبان را نماند مجال    *   به همت نمایند مردی رجال

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

یکی پیش دانای خلوت نشین    *   بنالید و بگریست سر بر زمین
که باری بر این رند ناپاک و مست    *   دعا کن که ما بی زبانیم و دست
دمی سوزناک از دلی با خبر    *   قوی تر که هفتاد تیغ و تبر
بر آورد مرد جهاندیده دست     *  چه گفت ای خداوند بالا و پست

خوش است این پسر وقتش از روزگار    *   خدایا همه وقت او خوش بدار

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

کسی گفتش ای قدوه‌ی راستی    *   بر این بد چرا نیکویی خواستی؟
چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر    *   چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟
چنین گفت بیننده‌ی تیز هوش    *   چو سر سخن در نیابی مجوش
به طامات مجلس نیاراستم    *   ز داد آفرین توبه‌اش خواستم
که هرگه که بازآید از خوی زشت     *  به عیشی رسد جاودان در بهشت

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

همین پنج روزست عیش مدام     *  به ترک اندرش عیشهای مدام
حدیثی که مرد سخن ساز گفت    *   کسی زان میان با ملک باز گفت
ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ     *  ببارید بر چهره سیل دریغ
به نیران شوق اندرونش بسوخت     *  حیا دیده بر پشت پایش بدوخت
بر نیک محضر فرستاد کس    *   در توبه کوبان که فریاد رس

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

قدم رنجه فرمای تا سر نهم     *  سر جهل و ناراستی بر نهم
نصیحتگر آمد به ایوان شاه    *   نظر کرد در صفه‌ی بارگاه
شکر دید و عناب و شمع و شراب    *   ده از نعمت آباد و مردم خراب
یکی غایب از خود، یکی نیم مست    *   یکی شعر گویان صراحی به دست
ز سویی برآورده مطرب خروش    *   ز دیگر سو آواز ساقی که نوش

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

حریفان خراب از می لعل رنگ     *  سرچنگی از خواب در بر چو چنگ
نبود از ندیمان گردن فراز     *   بجز نرگس آن جا کسی دیده باز
دف و چنگ با یکدگر سازگار     *    برآورده زیر از میان ناله زار
بفرمود و درهم شکستند خرد     *  مبدل شد این عیش صافی به درد
شکستند چنگ و گسستند رود     *  بدر کرد گوینده از سر سرود

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

به میخانه در سنگ بردن زدند    *   کدو را نشاندند و گردن زدند
می لاله گون از بط سرنگون    *   روان همچنان کز بط کشته خون
خم آبستن خمر نه ماهه بود    *   در آن فتنه دختر بینداخت زود
شکم تا به نافش دریدند مشک     *   قدح را بر او چشم خونی پر اشک
بفرمود تا سنگ صحن سرای    *   بکندند و کردند نو باز جای

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

که گلگونه خمر یاقوت فام     *  به شستن نمی‌شد ز روی رخام
عجب نیست بالوعه گر شد خراب     *  که خورد اندر آن روز چندان شراب
دگر هر که بر بط گرفتی به کف     *    قفا خوردی از دست مردم چو دف
وگر فاسقی چنگ بردی به دوش     *  بمالیدی او را چو طنبور گوش
جوان را سر از کبر و پندار مست    *   چو پیران به کنج عبادت نشست

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

پدر بارها گفته بودش بهول     *  که شایسته رو باش و پاکیزه قول
جفای پدر برد و زندان و بند    *   چنان سودمندش نیامد که پند
گرش سخت گفتی سخنگوی سهل    *   که بیرون کن از سر جوانی و جهل
خیال و غرورش بر آن داشتی    *   که درویش را زنده نگذاشتی
سپر نفگند شیر غران ز جنگ    *   نیندیشد از تیغ بران پلنگ

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

بنرمی ز دشمن توان کرد دوست     *  چو با دوست سختی کنی دشمن اوست
چو سندان کسی سخت رویی نکرد     *  که خایسک تأدیب بر سر نخورد
به گفتن درشتی مکن با امیر     *  چو بینی که سختی کند، سست گیر
به اخلاق با هر که بینی بساز    *   اگر زیر دست است و گر سرفراز

که این گردن از نازکی بر کشد    *   به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد

free شعر: يکي پادشه‌زاده در گنجه بود

به شیرین زبانی توان برد گوی    *   که پیوسته تلخی برد تند روی
تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر    *   ترش روی را گو به تلخی بمیر